
خاتون
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
یه روز خدا میخواس بیــــــــــــــــاد بشینه آدم و حــــــــــــــــوّا رو بیــــــافــــــرینــه وقتی اومد مشغــــــــــول کـــــارش بشه خــــــواس یه فرشته دستیــــــارش بشه تو جرگه ی فرشته هــــــــــــــــا نگا کرد از تـــــــو اونـــــــــا یه کـــار گـر جدا کرد گف: برو ظرفــــــــــــــو پُر خاک رُس کن آب ام بریز یه خـــــــــــــورده گل درُس کن فرشته با کمـــــــــــــــــــــــال میل پا شد برای تعظـــــــــــــــــــــیم یه ذرّه تــــا شد بـــــا هیکل قشــــنگ و خـــوش قـــواره فُــــرغــونــو ور داش بره خــــــــاک بیـاره فـــــرشته هه خاکــــارو آوُرد نشست هر چی تونس تو خــــاک رُس آب بست همـــــــینه کـــــه جنس بشـــــــر خرابه دو ســــوّم کُـــــــــــــــلّ وجـــودش آبه اگه یه جاش سفته هـــــزار جاش شُله تقصیـــر اون فــــــــــرشته ی مُنــگُـله خلاصه ، کــــــــــــــار گل به آخــر رسید میگن خدا یه ذرّه ام تــــــــــــــوش دمید به خــــــــــــــاطر همینه یک عــــــالمه هــــــــــــــــوا تـوی کـــــلّه ی این آدمه نمی دونم خدا چه قــــصدی داشـــــته که آدمـــــــــــارو سر کـــــار گـــذاشته از ســــر طـــــــعنه گفته بــــاریکـــــــالا جدی نگفـــته ، شوخی کــــــــرده والا خودش میگه بشر هبـــــــوط کــــــــرده بـــــــــا کلّه رو زمین سقــوط کـــــــرده میگن مُخِش حســـــــابی ضربه خورده خــــــــوبه کــــه زنده مـــونـده و نمُـرده امــــــا حــــــــــــالا همـین خُل و دیوونه فک میکـــــنه خـدای دنیــــــــــــــــا اونه ---------------------------- بشرمث یه مــــــــــــاهی توی برکه س فک می کنه دنیــــــــا همیـــــــنه و بس اون که به برکــــــه ی خــــــودش راضیه محـــــــــــاله کـه بفهمه دریــــا چـیه پـــــــــــاشو برو تو آسمونــــــــــا یه سر تلسکــــــــــوپ ام اگــــــه تـونستی ببـر برو یه چنتــــــــــــا کهکشــــــو نو رد کن زمینـــــــــو از اونجــــــــــا بشین رصدکن زمین به قــــــــــــــــدٌِّ یه ســــر سوزنه بشــــــــر یه صــــــــــــد هــــــزارم ارزنه میتونی اون بـــــــــــــالا یه کــــم بشینی دیکتـــــاتــــــورای کـــــــــــــوچیکو ببینی به کـــــار آدمــــــــــــــــــا از اون بلـندی هی بزنی به روی پـــــــــــــــــات بخـندی ---------------------------------- الان تـــــــــا اونجایی که یــــــــاد بنده س شـــــــــــــــیر اگـه آدم بکـــشه،درنده س امّـــــــــا از اونجــــــــایی کـــــه عقل داره ـ آدم اگــــه شــــــــیر بکشه شکـــــــــــاره هی به خـــــــودش نمره ی عـــالی میده جــــو نـــورا رو گــــــوشمــــــــــــالی میده الاغ بد بختـــــــــــو بــــــــه هـر بهــــــــونه رونشــــــو می بنده به تـــــــــــــازیــــــونه خدا وکیــــــــــلی راحــــــــــــــته براتــــون؟ زنگــــــوله بندازن تو گردنــــــا تــــــــون؟ قبیله تون تو جــــــــــاده هـــــــا قطار شه شتر بیــــــــــاد رو کولـــــــتون سـوار شه؟ خدا اگه ببینه شــــــیر تــــــــو شـــــــــیره ممکـــــنه عقلــــو از بشــــر بگــــــــــیره بشینه از روی حســــــــــاب و نقـــــشه عقل مـــارو به حیــــــــوونـــــــــا ببخـــشه یه روزصُب ازخواب پامیشی می بیــــــنی بشر دوبـــاره رفته غــــــار نشیـــــــنی دیگــــه بــــــــــاید تـــــرک تجمّـل کنی هر چی کـــــــه پیش میـــــاد تحمل کنی ببـــر اومده دنیــــارو دس گــــــــــرفته حقّـــشو از آدمــــــا پس گـــــــــــرفــــته امّـــــا تــــــو روحت ام خبـــــــر نـــــــداره بُلن میـــشی بـــــــازم میــــــری اداره میری تـــــــوی اُطـــــــــــــاق تــر تمـیزت می بینی خـــــر نشسته پشت مـیــزت به جــــــــان تــــو جنــــــــاب خر حقّشه حقّـــشه کــــــــــه مدیــــــــر کُـلّت بشه شک نـــــــدارم ، اگـــه دو روز بگــذره میگن این از قبــــــلیـه بهتـــــر تـــــــره --------------------- شیــــر اگــــــــه پستی بپـذیره ، آنی دنیـــــا میــــشه یــــه جنگل جهــانی جـــــونـــورا صــــــــــــاحب قدرت میشن جنگـــا دیگه فقـــــــــط میشه تن به تن تفــــنگــارو جــــم می کنـــــن دو روزه می بــــرن و می چیـــنـنش تـــــو مـوزه بـــــــــرای اینــــکه روز خــــوش ببـینن سـلاح هســــته ای رو ور می چیـنن لبــاس قــانـــــونـــــــــو بـه تن می کنن خوردن گـــوشــــــــــتو قدغن می کنن وقتی ببـــــینی چـــــــــــــــاره ای نداری میـــــری می افتی به گیــــاه خـــــواری می بیـنی آدمـــــــــــــا کنــــــار خـــــرن دارن بــــاهم تــــــــــوی چمن می چرن یــــــــه دفـعه ای ممکنه روبـــــــاه شَل بشه رئیس ســــــازمـــــــــــــان ملـــل کــــــــــــاپیــــتولاسیونِ بشر بــــاطـله کسی شپش هـــــم بُکُـــــشه قــــاتله ممکنه طبق مصلحت مــوش کـــــــــور بشه تو این دنیـــــــــا رئیـس جمهـــور نگو کــــه موش کـــور ســــــــواد نداره میگیم یکی بــــــره بـــــــراش بیـــــاره یه دونــــــــه دکتــــــرای آکـــسفوردی یکی دو دست هم لبــــــــــاس لرُدی لبــــاســـارو تنش کنـه مـــــاه میشه رئیس جمهور چی چیه، شاه میشه ------------------------------ میای خونه خورد و خمــیر و خسـته می بینی کرگدن به جـــات نشسته رو مبلتـــــون یــــه پنگــــــوئن لمـیده یه گـــــــوشه هــم الاغ دراز کشیده اون طرف ام بـــــو قلمون یه کــــاره رفته نشسته پــــــــــای مــــــاهواره ------------------------------- بیـــــایم از این به بعد عــــادت کنیم حقـوق حیــوونــو رعـــــــــایت کنیم دیگه رو حقٌ مــــــــورچه پــا نذاریم برای سوسکا دمــــپایی نیـــــــاریم (خلیل جوادی) من اون را با پیدا کردن خودم به خاک سپردم.منتظرم شایان به سنی برسه که بتونه بین منو اون یکی رو انتخاب کنه بعد قصه همخونه بودنمون هم تموم میشه.یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه......... به خاطر تمام آن اوقاتی که در کنارم بودی به خاطر تمام آن حقایقی که چشمانم را به روی آنها گشودی به خاطرطر تمام خطاهایی که اصلاح کردی به خاطر تک تک رویاهایی که به واقعیت مبدل کردی به خاطر تمام عشقی که به توداشتم همواره سپاسگزارت خواهم بود عزیزم توهمانی که مرا سرپا نگه داشتی ونگذاشتی هرگز سقوط کنم توهمانی که در گذر از این همه یارم بودی تو توانم بودی آنگاه که ناتوان بودم صدایم بودی آنگاه که نمی توانستم سخن بگویم چشمانم بودی انگاه که نمی توانستم ببینم تو تنها خوب ترین چیزهایی راک در من بود ،می دیدی دست مرا گرفتی آنگاه که توان برخاستن نداشتم به من ایمان دادی چرا که باور داشتی همانم که هستم چون دوستم داشتی تو مرا بال وپر دادی وتوان پرواز دستم را گرفتی تا به آسمان چنگ زنم باورم را از کف دادم،تو ان را به من باز گرداندی گفتی ستاره ای نیست که به آن نتوان رسید در کنارم ایستادی تا توانستم سر بلند کنم من عشق تورا داشتم،تمام آن را به خاطر تک تک روزهایی که به من هدیه دادی سپاسگزارم امروز صبح مهران ،یکی از دوستانم خبر داد که نیکو خردمند بازیگر قدیمی سینما وتاتر کشورمان دار فانی را وداع گفت.امسال خبر مرگ هنرمندان زیادی را شنیدیم.سیف ا..داد،جمشید لایق،مصطفی گرگین زاده، جمشید شیبانی محسن آراسته، مسعود رسام ،فرخ لقا هوشمند،استاد پرویز مشکاتیان،مهدی آذریزدی و... مرحومه نیکو خردمند را خیلی دوست داشتم.همیشه چهره معصومش من را به یاد مادر بزرگم می انداخت که خیلی زود از دستش دادم.عاشق سریال« دزدان مادر بزرگ »بودم که مرحوم حسین پناهی به همراه نیکو خردمند ایفای نقش میکردند.آخرین فیلم سینمایی را که از او دیدم «خاک آشنا »فرمان آرا بود که ان را هم بسیار دوست داشتم. روحش شاد. در ضمن آرزوی سلامتی برای بازیگر وکارگردان خوب سینما بهروز بقائی دارم که در بیمارستان بستری است. به یاد بیاور مرا در همه ی لحظه های تنهاییت احساس می کنم هر روز دارم پیچیده تر از قبل می شوم، طوری که دیگران بیشتر در موردم اشتباه فکر می کنند. می ترسم آن قدر پیچیده شوم که خودم هم در مورد خودم به اشتباه بیفتم. اصلا خوشم نمی آید قضاوت های اشتباه دیگران را در مورد خودم، برایشان درست کنم یا خودم را به زور معرفی کنم. (شاید همین بیشتر موجب قضاوت های اشتباه شود اما آدمی مثل من –یا هرکس دیگر- کم تر از خصوصیات خودش دست بر می دارد.) اصلا از قضاوت ها خوشم نمی آید. کاش می توانستم خودم هرگز قضاوت نکنم. اما در نهایت کسی را بیشتر دوست دارم که قضاوت کامل تری داشته باشد. کسی را بیشتر دوست دارم که بیشتر بفهمد، و مرا بهتر بفهمد. شاید روزی این سکوت من که برای همه سوءتفاهم ایجاد می کند، برای کسی قابل فهم باشد. برای کسی که احتمالا بیشتر دوستش دارم. هنوز نمی دانم چرا ما، –همه ی ما- نیاز به فهمیده شدن از جانب دیگران داریم؟ فکر می کنید چرا کسی نقاشی می کند، ساز می زند، آهنگ سازی می کند، حرف می زند، می نویسد، فیلم سازی می کند و …؟ آیا همه ی این ها راه هایی برای بیان ِ خود نیست؟ چیزی که کمتر از پاسخ پرسش قبل می دانم، این است که آیا همه خود را بیان می کنند؟ آیا کسی هست که نیاز نداشته باشد به بیان کردن خویش؟ سلام در خیابان بودم حدود ده شب شانه به شانه دوستی که از تو می پرسید خیابان خلوت زهراست برای نگفتن نگفتن از تو؟ نگفتن از دست چپ لرزانت؟ نگفتن از پیکر بی نهایت مغرورت؟ نگفتن از صورت تارت؟ نگفتن اززاده شدنت در اتوبوسی خلوت همراه با اشک ها و وهم های بهاری؟ نه!از تو گفتم از تو که با سینه من نفس می کشی با حنجره ام حرف می زنی و با منی در هر بغض قبل از خواب و هر اشک بعد از خواب از تو گفتم با کمی اشک و ده مرتبه لعنت کردم تنهایی را با صدای بلند به یمن قدم زدن در این خیابان خلوت در خیابان بودم ای کاش می دانستی چه زخمیست گفتن ازوهم هایت ای کاش می فهمیدی ای کاش خانه نمی کردی در دفتر شعرم ای کاش تنها گریزم نبودی ای کاش نبودی ای کاش.... مثل همیشه صداش پر از هیجان بود.پر از نشاط. مگه میشد حتی با گذشت ۳سال نشنیدن صداش فراموشش کنم.از خوشحالی روی تختم بالا و پایین می پریدم وقربون صدقش می رفتم.یاد روزهای خوب دانشجویی وزندگی در اراک. شب های خوابگاه و شیطنت هایی که الان راضی هستیم فقط یک ساعت آن روزها برگردد.یادم رفت بگم کی پشت خط بود غزاله از دوستان بسیار عزیز دوران دانشجویی ام.دوستی که تقریبا دو سال با هم شب وروزمان با هم گذشت.شادی ها وغم هامون با هم بود. برای هم خاطراتمون ومرور می کردیم.یاد دست گل هایی که به آب می دادیم وصدامون در نمی آمد.یاد شب هایی که تا صبح نمی خوابیدیم وبا اینکه رییس خوابگاه خاموشی زده بود در تاریکی به هره کره هامون ادامه میدادیم وتازه در آن تاریکی کنار ضبط غزاله که در حال خواندن بود چایی هم میل می کردیم. غزاله می گفت راضی ام ۵ سال از عمرم را خدا کم کنه ولی به یک شب اون خوابگاه برگردم . خلاصه نوسالژی روزهای خوب دانشجویی باز به سراغم آمد. بد دلم گرفته.دلم برای همه بچه ها تنگ شده. . دلم برای تمام روزهای گذشته تنگ شده. مشروح سخنان آقای مجید مجیدی به شرح زیر است: " تبرکا اینجا آمدم... طعم روزهای زیبای دفاع مقدس همه ما را دلتنگ میکند... حال آن روزها من را دچار افسردگی میکند.. هم اکنون بر ما چه میگذرد... دورانی که پر از شور و شعف بود. دورانی که کسی زور نمیزد صف اول باشد، نامش در تیتر اول باشد، همه تلاش میکردند مخفیانه کار بکنند، کسی نبیند که چه کسی کفششان را واکس میزند، مردمی که نداشتهشان را تقسیم میکردند... براستی چه شد آن روزها... آن روزهای زیبایی که اسمشان را بگذاریم رویاهای سرزمین من، سرزمین ایران... انگار جنگ واقعی که پر از کینه است الان دارد اتفاق میافتد... کسی آن موقع به کسی تهمت نمیزد ، همدیگر را متهم نمیکرد. حال چرا اینجوری است... " "آقا ما دلتنگایم . آقا من حالم خوب نیست... کجا داریم میرویم ...چرا به چنین روزیی افتادیم ... چکار میکنیم..." "همه چی را داریم قطعه قطعه میکنیم ... آن رشادتها کجا رفتند... غرور ما را گرفته ... ما چیزی از خودمون نداریم هر چه داریم متعلق به شهداست و مردانی که پایمردی کردند تا ما در عرصههای مختلف قدم برداریم . قهرمان واقعی ما آنها هستند... " آقا، من حالم خوب نیست ... حال خیلی از فیلمسازها خوب نیست ... خیلی از فیلمسازها امروز نیامدند و البته دلیلش بیحرمتی نبود بلکه مایل بودند در موقعیتی مناسبترحضورتان بیایند و حرفهاشان را با آقا بزنند ... همه دارد از دست میرود... داشته و نداشتههای ما دارد از بین میرود... چرا همدیگر را متهم میکنیم ... همه چی یکطرفه است... من همین جا اعلام میکنم تلویزیون حق ندارد اصلا تصویر من را پخش کند. برای اینکه مجیدی را میبرد در لیست سیاه... من هیچی ندارم . هرچی دارم از مردم و انقلاب است... اگر درایت و تدبیرخردمندانه شما نبود هر کاری میخواستند میکردند... من آن لیست را دیدم... تلویزیون حق ندارد حتی در مدیریت جدید هم حق ندارد تصویر من را پخش کند... همه ضررها ب هخاطر این است که عصر خودمان را فراموش کردیم... به یک وضع نامتعادلی رسیدیم، به یک وضع ب یاخلاقی، فضای دروغ، تهمت... فیلمی که من ساخته بودم سه بار اعلام کردم این خانم هنرپیشه ن یست اما سه بار در رسانههای رسمی اعلام کردند هنرپیشه است... چرا به اینجا رسیدیم. بهخاطر ا ینکه از ریشه ها جدا شدیم ، تهی شدیم ریشه هایی که متعلق به ائمه معصومین است ... روز به روز از معنویت فاصله گرفتیم، به شعارزدگی محض رسیدیم، در آن دوران زیبا ما اینجوری نبودیم. امیدوارم به ل طف پروردگار و خون شهدا و عزیزانی که پشتوانه انقلاب بودند ما برگردیم به عصر خودمان، به باورهای عصر خودمان که ایران سربلند و پر از امید داشته باشیم." واکنش رهبر انقلاب به سخنان مجیدی پس از سخنان مجیدی در حالی که سکوت جلسه را فرا گرفته بود آقا ی خامنه ای با آرامش مطالبی را ب دین مضمون فرمودند: " آقای مجیدی بهخاطر هنرمند بودنشان روح لطیف دارند و خیلی حساس هستند. من این حرفها را قبلا هم از ایشان شنیده بودم و اشک ایشان را که از خلوص بود دیده بودم... آن روزی که روزهای دفاع مقدس بود همان روزها هم همین جور دعواها بود، خیال نکنید نبود، به حافظه مراجعه کنید این دعواها بود. خودم جبهه بودم وگاهی از تهران میآمدند نکاتی را میگفتند بعد دیدم در سالهای 63 64 65 هم بچهها در کتاب خاطرات خود نیز به آنها اشاره میکردند...آن موقع کنار آن بهشت، جهنمی بود الان هم کنار این جهنمی که شما حس میکنید بهشتهایی وجود دارد. خاصیت هنرمند این است که آنچه را چشم معمولی نمیبیند ببیند ... خاصیت دل لطیف هنرمند این است که شامه حساساش بوهای بد را که خیلیها حس نمیکنند حس کند و هشدار بدهد... این رویه را کاملا تائید میکنم این هشدارها برای من دلنشین است اما مراقب باشید این نگاه بدبینانه و تا حدودی واقعبینانه شما را مایوس نکند ... توقع و انتظار از شما هنرمندان زیاد است و بدانید که می توانید ..."

باز مرا به یاد آور در تمام قدم هایت
در همه ی گریستن ها ، پیوستن ها و خفتن ها
به من بیاندیش پیش از آنکه مرا فراموش کنی در دیدار با کسی که مرا از یاد تو خواهد برد
چشمهایت را به یاد این عاشق دیوانه ببند
و شبها چشمهای آن کسی را که در غیاب من همخوابه ی تو گشته به جای چشمهای من ببوس
باور دارم که مرا از یاد نخواهی برد
حتی در لحظه های نصیب های بی مانند
مرا در خود به یاد آور بی آنکه چشمانم خیس باشند
صدایم را به یاد آور بی صدای گریه ام
و می دانم که می دانی که تو را از یاد نخواهم برد
پس به یاد من شبهایت را صبح کن
با من سخن بگو در تمام شبهای بسترت
و نوازش کن گوشه ی سرد بالشت را به هوای گونه های بی رمق من
و در آغوش بگیر ملافه ها را به یاد پیکرم
و دوست بدار مرا بی ترس ، بی خطر
بی مزاحمت های عرف
دست هایم را به یاد آور در دیوانگی های محض یک فواره ی کوچک
که با خلوص می رقصد برای بودن
مرا از یاد مبر به احترام رطوبت نوک استین هایم که در آن گریسته بودم
که از قصه ی عشق ها می گویند
به احترام نگاه هایی که عشق را سهم ما کرد
که درد را نصیب ما کرد
که روزی فقدان را به ما خواهد فهماند


مجیدی در این لحظه ناگهان بغض کرد و با صدایی اشک آلود خطاب به آقا گفت:
و سپس در آرامش ادامه داد:
و سپس دوباره با حالت بغض گفت:
"
| Design By : Night Skin |

